ღ.•*♀pr!nce$$ k♀ch♀lo0♂*•.ღ

جدا موندن از کسی که دوسش داری فرقی با مردن نداره، پس عمری که بی تو می گذره مرگیست به نام زندگی!

از یه آسمون دیگه


می خوایی چی بشم

حس می کنم دارم میمرم

به دادم برس

آه پاریس... پن نف

شهر و می شناسم

یک کمی لذت بردن

زندگی من

ارزش داره ازش حرف بزنم؟

مث اینکه اون اندازه ها همه ازش حرف می زنن

وشما می خواهید آدم چطور وقتش رو بگذرونه

من به یک منظره دیگه فکر می کنم

یه دوست فراموش شده صورش رو نشونم میده

یه جای تاریک

یه آسمون رنگ و رو رفته

ولایت من که هر روز صبح سر وقتم میاد

سفر دور و دراز بود.

چند تا پر و بال اونجا موند

و خیالات واهی من یکی یکی ریختند

با اینهمه من تو بهار بودم

تقریبا یه بچه

من جلو می رفتم

یه قطار پر سرو صدا من و می برد

طبیعت یواش یواش یادم می رفت

ایستگاه خیلی نزدیک بود.

اونجا مردم اتاق عوض می کردند

روی سکو ه هیچکس منتظر نبود

شهر مرده و استخوانی منتظر نبود

شهر مرده و استخوانی اونورتر

کوره هاش پیدا بود

چی به سرم خواهد اومد

یه نفر با یه سایه خیالی پیشونی منو لمس می کنه

یه دست

اما اون چیزهایی که خیال می کردم می بینم دود قطار بود

من تنهام

آره،تنهای تنها

هیچکس نیومد دست من و بگیره.

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط سپیده comment()


Design By : Pichak